گفتگوی جدید
کاربر
چند عدد ضرب مثل بگو
دستیار
چند ضربالمثل فارسی:
1. **آب در هاون کوبیدن** — کار بیهوده انجام دادن.
2. **دیگ به دیگ میگه رویت سیاه** — کسی که خودش عیب دارد، دیگری را سرزنش میکند.
3. **با یک گل بهار نمیشود** — یک نفر بهتنهایی نمیتواند همهچیز را بسازد.
4. **خواستن توانستن است** — اگر واقعاً بخواهی، میتوانی.
5. **هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد** — برای رسیدن به چیز ارزشمند باید سختی کشید.
6. **نابرده رنج گنج میسر نمیشود** — بدون تلاش، موفقیت به دست نمیآید.
7. **سنگ بزرگ علامت نزدن است** — کسی که ادعای زیادی میکند، معمولاً کاری نمیکند.
8. **آشپز که دو تا شد آش یا شور میشود یا بینمک** — وقتی دو نفر تصمیمگیرنده باشند، کار خراب میشود.
9. **زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد** — حرف ناسنجیده میتواند آدم را نابود کند.
10. **قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود** — کمکم جمع کردن به نتیجه بزرگ میرسد.
اگر خواستی، میتوانم معنای دقیقتر یا کاربرد هرکدام را هم توضیح بدهم.
کاربر
یک داستان کوتاه درباره با یک گل بهار نمی شود بگو
دستیار
در روزگاری نهچندان دور، روستایی کوچک در دامنه یک کوهستان خشک قرار داشت که سالها بود سرسبزی و طراوت به خود ندیده بود. مردم ده، ناامید و بیانگیزه، خاک غبارگرفته را رها کرده بودند و هیچکس تلاشی برای تغییر وضع نمیکرد.
در این میان، پیرمردی به نام «عمو سهراب» تصمیم گرفت تسلیم خشکی نشود. او هر روز صبح کوزهای آب از چشمهٔ دوردست میآورد، زمین خشک جلوی خانهاش را شخم میزد و بالاخره یک بوته گل سرخ کاشت. چند هفته بعد، غنچهای شکفت و گل قرمزی میان خاک قهوهای خودنمایی کرد.
اهالی روستا به کار او پوزخند میزدند و میگفتند: «عمو سهراب! بیهوده زحمت میکشی، **با یک گل بهار نمیشود!** این دشت وسیع با یک گل تکوتنها سرسبز نخواهد شد.»
عمو سهراب لبخندی زد و گفت: «راست میگویید، با یک گل بهار نمیشود؛ اما همین یک گل نشان میدهد که این خاک هنوز زنده است و بهار ممکن است.»
چند روز بعد، یکی از جوانان روستا بیل به دست گرفت و گفت: «اگر یک گل نمیتواند بهار بیاورد، من هم ده گل دیگر کنارش میکارم.» همسایه روبهرویی جویی کشید تا آب چشمه را نزدیکتر بیاورد، و دیگران نهالهای کوچک درخت نشاندند. چند ماه گذشت و سراسر کوچه و دشت پر از سبزه و شکوفه شد.
آن روز عمو سهراب رو به اهالی کرد و گفت: «دیدید؟ با یک گل بهار نشد، اما اگر همان یک گل اول نبود، هیچکدام از ما دستبهکار نمیشدیم.»
کاربر
کوتاه تر بگو
دستیار
در روستایی خشک و غبارگرفته، پیرمردی تنها یک شاخه گل سرخ کاشت.
اهالی به او خندیدند و گفتند: «بیهوده زحمت نکش، با یک گل بهار نمیشود!»
پیرمرد آرام گفت: «راست میگویید؛ اما این گل نشان میدهد که خاک هنوز زنده است.»
فردا، یکی از همسایهها گلی دیگر کنار آن کاشت و روز بعد، دیگری نهالی نشاند. طولی نکشید که تمام روستا سرسبز شد.
با یک گل بهار نشد، اما همان یک گل، امید بهار را در دل همه زنده کرد.